مجله اینترنتی خورشید زندگی

1395 . مطالب علمی ، آموزشی و جالب

داستان جالب

حکایت

شخصی شتر، گم کرد. سوگند خورد که اگر شتر را پیدا کند، آن را به یک درم
بفروشد. چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد. برای آن که سوگند خود
را نشکند، گربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد: ( که چه کسی می خرد؟ شتری را
به یک درم و گربه ای را به صد درم ؟ اما هردو را با هم می فروشم.) شخصی آنجا بود،
گفت: این شتر ارزان بود، اگر این قلاده را در گردن نداشت.

(عبید زاکانی)



برچسب ها: داستان جالب ,
[ بازدید : 164 ]

[ يکشنبه 9 / 3 / 1395 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ بنیامین یوسفی ]

[ ]

داستان جالب

حکایت

روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا
در دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرم، جای گرفتیم و سفره انداختیم، سگی
از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن
چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.
سگ را صدا کردند، اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت:(می دانید این سگ چه گفت؟). گفت:
(این بدبختان از بخیلی و گرسنگی، سنگ می خورند. از خوان سفره ایشان چه توقعی می توان داشت.)


بهارستان


برچسب ها: داستان جالب ,
[ بازدید : 438 ]

[ سه شنبه 4 / 3 / 1395 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ بنیامین یوسفی ]

[ ]