مجله اینترنتی خورشید زندگی

1395 . مطالب علمی ، آموزشی و جالب

داستان جالب

حکایت

روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران، به هوای گشت و تماشای صحرا
در دشت، بیرون رفتیم. چون در جایی خرم، جای گرفتیم و سفره انداختیم، سگی
از دور دید و خود را نزدیک ما رسانید. یکی از دوستان، پاره سنگی برداشت و آن
چنان که نان پیش سگ اندازند، پیش وی انداخت. سگ، سنگ را بوی کرد و بی توقف بازگشت.
سگ را صدا کردند، اما التفات نکرد. یکی از آنان گفت:(می دانید این سگ چه گفت؟). گفت:
(این بدبختان از بخیلی و گرسنگی، سنگ می خورند. از خوان سفره ایشان چه توقعی می توان داشت.)


بهارستان


برچسب ها: داستان جالب ,
[ بازدید : 361 ]

[ سه شنبه 4 / 3 / 1395 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ بنیامین یوسفی ]

[ ]

ارسال نظر

نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :