مجله اینترنتی خورشید زندگی

1395 . مطالب علمی ، آموزشی و جالب

حکایت دعای مادر

دعای مادر

از بایزید بسطامی، رحمه الله علیه، پرسیدند که ابتدای کار تو
چگونه بود؟ گفت: من ده ساله بودم، شب از عبادت خوابم نمی برد.
شبی مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است نزد من بخست.
مخالف با خواهش مادر برایم دشوار بود، بذیرفتم.
آن شب هیچ خوابم نبرد و از نماز شب بازماندم.
یک دست بر سر مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم.
آن شب، هزار ( قل هو الله اَحد ) خوانده بودم.
آن دست که زیر سر مادرم بود، خون اندر آن خشک شده بود. گفتم:
( ای تن، رنج از بهر خدای بکش )
چون مادرم چنان دید، دعا کرد و گفتک ( یا رب، تو از وی خشنود باش و درجتش، درجه اولیا گردان ).
دعای مادرم در حق من مستجاب شد و مرا بدین جای رسانید.

بستان العارفین









دانلود فیلم آموزش Microsoft Word 2010  (ورد2010 ) در لینک زیر:

/Computer-Microsoft-Word-2010/?marketer=3646


برچسب ها: حکایت دعای مادر ,
[ بازدید : 151 ]

[ چهارشنبه 11 / 1 / 1395 ] [ 10:22 قبل از ظهر ] [ بنیامین یوسفی ]

[ ]

ارسال نظر

نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :